یه جای کوچولو واسه من و خدا

خدا جون باتوام...

خدایا یهو دلم خاست یه چیزی بهت بگم !!!

.

.

.

.

.

.

.

دوست دارم...

[ سه شنبه 21 مرداد1393 ] [ 9:48 AM ] [ سرور ]

[ ]

اسکناس را دیده ای؟

 

هر چه تکانش بدهی صدا نمیدهد...صدا ها برای پول خرد و سکه است...

 

آدم ها هم همینند،دانه درشت هایش بیصدا اند...گمنام اند.......

 

با احترام به ساحت مقدس شهدای گمنام

[ یکشنبه 19 مرداد1393 ] [ 9:36 AM ] [ سرور ]

[ ]

میزی برای کار

 

کاری برای تخت

 

تختی برای خواب

 

خوابی برای جان

 

جانی برای مرگ

 

مرگی برای یاد

 

یادی برای سنگ

.

.

.

... این بود زندگی

حسین پناهی

[ پنجشنبه 12 تیر1393 ] [ 2:47 PM ] [ سرور ]

[ ]

امروز اولین روز از ادامه ی عمر منه!!!

 

 

[ دوشنبه 26 خرداد1393 ] [ 10:7 AM ] [ سرور ]

[ ]

 یه دور دیگه هم دور خورشید زدیم ، ۱سری پیاده شدن و ۱سری

 

 سوار ، نمیدونم چند دور دیگه مونده اما امیدوارم این دور به همه

 

خوش بگذره!!!

 

 

 

سال نو مبارک

[ پنجشنبه 29 اسفند1392 ] [ 4:48 PM ] [ سرور ]

[ ]

خدایا خستم ازین قهر و آشتی کردنای هر روزمون

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خدا جونم بیا دیگه با هم قهر نکینم!

[ چهارشنبه 29 آبان1392 ] [ 9:3 PM ] [ سرور ]

[ ]

دیر گاهیست در این تنهایی

 

رنگ خاموشی در طرح لب است

 

بانگی از دور مرا می خواند،

 

لیک پاهایم در قیر شب است

 

رخنه ای نیست در این تاریکی

 

در و دیوار به هم پیوسته

 

سایه ای لغزد اگر روی زمین

 

نقش وهمیست ز بندی رسته

 

نفس آدم ها

 

سر به سر افسرده ست

 

روزگاریست در این گوشهء پژمرده هوا

 

هر نشاطی مرده ست

 

دست جادویی شب

 

در به روی من و غم می بندد

 

می کنم هر چه تلاش،

 

او به من می خندد

 

نقش هایی که کشیدم در روز،

 

شب ز راه آمد و با دود اندود

 

طرح هایی که فکندم در شب،

 

روز پیدا شد و با پنبه زدود

 

دیر گاهیست که چون من همه را

 

رنگ خاموشی در طرح لب است

 

جنبشی نیست در این خاموشی

 

دست ها، پاها در قیر شب است...

 

                                                                   «سهراب سپهری»

[ دوشنبه 27 آبان1392 ] [ 6:45 PM ] [ سرور ]

[ ]

و به تنهاییه خود می بالم!

 

آری تنهایی!

 

یعنی شکستن بلور سکوت در خلوت دل

 

و کنار آمدنم با خدای خویش         

 

و صدای زمزمهء عبادتم در کوچه های شهر تنهاییه دل می پیچد...

 

حدس من این است: کوچهء قلبم هنوز بارانی ست؛ نه بهاری، نه گلی،

 

نه بوستانی

 

همه اش تاریک و نم دار...    سوسوی یک چراغ کهنه و تنها ته این کوچه

 

نشان از ذره ای نور امید است به دستان خدا...٪‌

[ دوشنبه 15 مهر1392 ] [ 1:46 PM ] [ سرور ]

[ ]

خدایا کفر می‌گویم، پریشانم ؛

 

نمیدانم چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

 

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی!

 

تو مسئولی خداوندا به این آغاز و پایانم !!

 

خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ،

 

ز حال بندگانت با خبر گردی‌ ،

 

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت!

 

از این بودن، از این بدعت...

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است؟!

 

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است…

 

[ دوشنبه 22 خرداد1391 ] [ 8:48 AM ] [ سرور ]

[ ]


عاقبت باید رفت عاقبت باید گفت


با لبی شاد و دلی غرقه به خون


كه خداحافظ تو . . .


گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست


گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست


باید از كوی تو رفت


دانم از داغ دلم بی خبری


و ندانی كه كدام جام شكست


كه كدام رشته گسست


گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی


عاقبت باید رفت


عاقبت باید گفت


با لبی شاد و دلی غرقه به خون


كه خداحافظ تو . . .

[ چهارشنبه 3 خرداد1391 ] [ 10:12 AM ] [ سرور ]

[ ]