عاشق کشی...
از گل به خار رسیدم
با خود گفتم
پروردگارا ؟
چه فلسفه ای ست در این همسایگی
و چه حکمتی ست در این بیگانگی
( مسعود فردمنش )
***
من چه عاشقانه تو را خواستم
چه صادقانه با تو ماندم
و چه شاعرانه برایت اشک ریختم
و تو پایت را
روی قطره های اشک من گذاشتی
و بیچاره اشک
که در شیار پای تو له شد
و من باز هم تو را خواستم
دیگر غرور برای من
بی معنی است . . .
***
من از تو لبریز بودم
وقتی توی خسـتگـیهـایم گـمـت کردم
وقتی توی کوچه بی بازگشت شیدایی
عاشق کُشی ، شهـامـت شد
و تو قدّاره کِش کوچه شدی
حالا از من لاشه ای مانده
نــه دلی که بیـقـراری کند
نــه چــشــمی که چــشــم انتظــاری
و تو تیـغــت را زمین بگذار
عاشـقی نمانده است
که قدّاره کِشی!
راستش را بخواهی
هنوز هم دلم زیر اینهمه خاک
برای تو تنگ می شود
هنوز هم . . .
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...