لعنت به اين سرنوشت

شايد ديگر نبينمت ديگر صدايت را نشنوم
گفته بودم محتاجم آري محتاجم
بي تو مرگ را به جان مي خرم
مرا آتش زدند به جرم بي گناهي
و اکنون تو......
فراموشم کن عزيز من ديگر نيستم
سرورت ديگر نيست که تا ابد عاشق بماند
و با غم دوريت بسوزد
و دلتنگت شود
چه کنم.......
اشک مجال نوشتنم نمي دهد
دوستت دارم تا ابد
فقط فراموشم کن عشق پاکم...................
خداوندا کاري بکن ديگه نمي تونم بابا مگه من بندت نيستم اين همه دعا کردم پس کو چي شد چرا مدارا نمي کني گله به جز تو پيش کي ببرم چرا جوابمو اينطور دادي من اينو ازت خواسته بودم ؟ چرا بي انصافي مي کني؟ بس نيست........ اين همه امتحان بس نيست آخه تا کي مي خواي............خدايا وقتشه جوابمو بدي چون تصميم خودمو گرفتم تو که نمي خواي سرورت................ پس منتظرم
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 5:35 PM توسط سرور
|
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...