یکی از شعرای خودم
این یکی از شعرای جدیدمه بچه ها
یاد آن روزها خوش، بی خبر از دنیا و نه اندوه و غمی/
سرمان گرم به مشقای شب و املا بود، دلمان خوش به رویای خوش فردا بود/
ولی افسوس که آن رویاها شده کابوس شب و تنهایی/
قلب ها سنگ، دیده ها کور و نه هیچ فردایی/
ناامید ازدنیا بیصدا همچون آه/
اشک یک عادت تلخ مثل باریدن ابر در پاییز/
دستها یخ زده و بی احساس/
خنده ها بااجبار و نه هیچ تسکینی، همه سردن بی روح/
بی خبر از خوشی و بی خبری/
همه درگیر تن اند، دور، گم از لبخند از شادی/
عاشقند بی معشوق و چه در حسرت عشق و چه در تنهایی...
آه افسوس که مرد قلب بی همدم من بی فریاد/
وکسی نشنید صدای ضجه ام بر سر قبر/
بر مزار گم این قلب صبور/
چه کنم تنهایم بی کس و بی فردا، ناایمد از همه جا/
و سکوت همدم شب، اشک همسایه چشم و غم سنگ صبور...٪
شاعر: خودم
+ نوشته شده در دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 5:22 PM توسط سرور
|
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...