و به تنهاییه خود می بالم!

آری تنهایی!

یعنی شکستن بلور سکوت در خلوت دل

و کنار آمدنم با خدای خویش         

و صدای زمزمهء عبادتم در کوچه های شهر تنهاییه دل می پیچد...

حدس من این است: کوچهء قلبم هنوز بارانی ست؛ نه بهاری، نه گلی،

نه بوستانی

همه اش تاریک و نم دار...    سوسوی یک چراغ کهنه و تنها ته این کوچه

نشان از ذره ای نور امید است به دستان خدا...٪‌