تنهایی...
و به تنهاییه خود می بالم!
آری تنهایی!
یعنی شکستن بلور سکوت در خلوت دل
و کنار آمدنم با خدای خویش
و صدای زمزمهء عبادتم در کوچه های شهر تنهاییه دل می پیچد...
حدس من این است: کوچهء قلبم هنوز بارانی ست؛ نه بهاری، نه گلی،
نه بوستانی
همه اش تاریک و نم دار... سوسوی یک چراغ کهنه و تنها ته این کوچه
نشان از ذره ای نور امید است به دستان خدا...٪
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲ ساعت 1:46 PM توسط سرور
|
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...