در قیر شب!
دیر گاهیست در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند،
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمیست ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده ست
روزگاریست در این گوشهء پژمرده هوا
هر نشاطی مرده ست
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش،
او به من می خندد
نقش هایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیر گاهیست که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها، پاها در قیر شب است...
«سهراب سپهری»
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۲ ساعت 6:45 PM توسط سرور
|
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...