دل نوشته
بمان با من که بی تو صدای خسته در بادم
در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم
نمی دانم چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غم هایم
بیا ای یار با من باش که من تنهای تنهایم
دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد نگهش دار به موسی شدنش می ارزد
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
مرغ امید من از شدت غم
می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها
می بندم
باز هم خاطر تو دست مرا می گیرد
الهی روزگارت آفتابی الهی شامگاهت مهتابی
الهی در همه دوران عمرت به قلب هرکه خواهی راه یابی
از غم کسی اسیرم که خودش خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
تک درخت خاطراتم بر لب ساحل نشست گرچه دورم از نگاهت یاد تو در دل نشست
تو دریایی من موجی اسیرم/که می خواهم در آغوشت بمیرم
بیا دریای من آغوش بگشا /نمی خواهم جدا از تو بمیرم
روزگاریست در این کوچه گرفتار توام
با خبر باش که در حسرت دیدار توام
گفته بودی طبیب دل بیمارانی
پس طبیب دل من باش که بیمار توام
می دیل آهن نیه یه تیکه گوشته /غم تی جدایی مره بوکوشته
معنیش:دل من آهن نیست یه تیکه گوشته/ غم جداییت من رو کشته
من همین یک دانه دل دارم
بفرما بشکنش
کوزه ای از آب و گل دارم
بفرما بشکنش
تو سبوی آرزوهای مرا بشکستهای
هر چه باداباد این هم دل
بفرما بشکنش
گر با غم دوریت نسازم چه کنم با یادتو گر عشق نبازم چه کنم
چون در نظرم تویی فقط مایهء ناز گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم
گل عشق تو هستم شبنمم باش
دلم دنیای زخمه مرحمم باش
ز درد بی کسی قلبم شکسته
به شهر بی کسی ها همدمم باش
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...