غم زده ی فانی
دریغا غصه و حسرت در این دنیا چه پیرم کرد من از ظلم جوانی پیر و بر این روز افتادم
سپید گیسم سیه بختم در این دنیای وانفسا به رسم روزگار در غربت و غم گیر افتادم
من از پروانه آموختم که آتش قصه ها دارد زشمع خیری ندیدم من درون آتش افتادم
بسوز جانم شکن قلبم ولی دم بر نیارم من که از بیچارگی در دام آتش گیر افتادم
گناه من چه بود جانا در این غربتکده ای داد که بد اقبالی و شومی مدام در آتش افتادم
گنه کارم می دانم نگاهم کن پشیمانم به توبه رحمتی بگشا که من از پای افتادم
خداوندا دلم تنها و بی کس ماند می دانی که من در قعر دریای غم افتادم
چه بیهوده برفت عمرم در این غمزده ی فانی جزایم مرگ است آری که این گونه پس افتادم
دلم خونین شد از دست فلک عمریست که من از چشم ماتم دیده ی دنیا مثال اشک افتادم
شعر:خودم
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...