لعنت به تنهایی
آهای کسی که پشت پنجره نیستی انتظارم را نمی کشی ؟!
نمی بینم چشمان اشک آلودی را که انتظارم را بکشند
آری حق با توست من تنهای تنهام...
دیگر صدای پای کسی را از پشت دیوار نمی شنوم دیگر عاشقی را نمی بینم که چشمان خیسش را به
من بدوزد و با انگشت لرزانش بر شیشه ء یخ زدهء پنجره بنویسد دوستت دارم...
دیگر حس نمی کنم آن همه شوری که به هنگام دیدنت در قلب کوچکم خودنمایی می کرد
با توام ای که زیباترین واژه را به من آموختی
دیگر چشمانت را با اشک به بازی نمی گیرم دیگر در جواب مهربانی چشمانت خم به ابرو نمی آورم
دیگر سادگی قلبت را به رخت نمی کشم دیگر دوست داشتنت را به دل نمی گیرم
آری تو بردی من عاشق شدم ولی حالا که نیستی
(به عشقت قسم دیگر عاشق نمی شوم)
+ نوشته شده در دوشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۸ ساعت 1:42 AM توسط سرور
|
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...