در اوج بي گناهي بي اختيار گناه عاشقي را به قرعهء من زدند

و من غافل از سرنوشت عشق بازي گناهش را به گردن گرفتم

در دادگاه عشق به جرم بي گناهي محکوم به مرگ شدم

عشق را نفرين کردم اما نفرين عشق مرا گرفتار کرده بود

گرفتار بي کسي بي وفايي گرفتار تنهايي سکوت گرفتار عشق

آري من عاشق شده بودم بي آنکه بخواهم

سهم من از عشق جدايي بود جدا شدن از کسي که خيال مي کردم عاشق بود

اما غافل از اينکه عشق را بازيچهء بي وفايي کرد و رفت

و من را در اوج تنهايي تنها گذاشت

مرا به جاي او به مرگ محکوم کردند اما گله اي ندارم

چون رسم عاشقي را بلدم:

 "خود را مي سوزانم تا او رنج نبرد

جانم را فدايش مي کنم تا او زندگي کند"

من زندگيم را با تمام وجود به او مي بخشم

تا شليد گاهي به ياد آورد آن روزهايي را که بي من هيچ بود

به ياد آورد که با عشق من کبريايي شد حال آنکه خوار و حقير بود

اما مي بخشمش!

                                                       چون در زير خاک هنوز هم"دوستش دارم"