کویر
دیوانه وار کویر را به زیر پا لگد کردم تا شاید پیدایت کنم
ولی افسوس ندیدمت زندگیم را به پایت سوزاندم اما نیافتمت
کویر سوزان بود اما داغ عشقت بود که قلبم را آتش می زد
پاهایم توان رفتن نداشت اما شوق دیدارت مرا تا اوج آسمان همراهی می کرد
تشنگی امانم را بریده بود اما عشق بی کرانم به تو سیرابم می کرد
آسمان غبارآلود کویر به چشمانم مجال دیدار نمی داد اما نور وجودت بینایم می کرد
در اوج تنهایی ترانهء سکوت را برایم سرودی...
قلبم شکست اما هیچ نگفتم
عشق را بهانه کردم تا شاید درد دوریت را تاب آورم
افسوس درد تنهایی مجالم نداد در اوج عشق بازی روحم را به قعر بی کرانی انداخت
آری می روم اما بدان در زیر خاک هنوز دوستت دارم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۸ ساعت 8:11 PM توسط سرور
|
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...