باز هم به دنبال عشق گشتم
از بهار سراغ عشق را گرفتم خندید و رفت
از عطش سراغش را گرفتم آتشی در درونش فریاد زد
از برف پرسیدمش آبی از یخ شد وسر به کوه نهاد
به دنبال خزان رفتم از او پرسیدم : عشق را دیده ای؟
او برگ درختانش را خالصانه نثار زمین کرد دستان بی رمق طلایی اش را بر سرم کشید
وجودم سرد شد بی اختیار اشک از چشمانم جاری گشت گرم شدم خندیدم
آری عشق را یافتم...
اما افسوس ...
دیر رسیدم!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۸ ساعت 10:11 PM توسط سرور
|
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...