آن زمان که دل به تنهایی بستم نمی دانستم کسی در آسمان نظاره ام می کند

با خود فکر می کردم که تنهایم اما اینگونه نبود...

کسی بود که دوستم داشت برایم نگران بود

اما من غافل از او هر شب با نگاه به آسمان به جای دیدن او

سیاهی شب و ستاره ها را می دیدم تا شاید بین آن همه ستاره

من هم ستاره ای بیابم

تا آن شب ...

                           غرق در تنهایی بودم بی اختیار اشک می ریختم

احساس خستگی می کردم ...آری پوچی...

وضو گرفتم چادر نمازم را سر کردم قرآن راروبرویم گذاشتم

نمی دانم چرا اما این کار را کردم تا شاید وجودم را اثبات کنم

گریه کردم با تمام وجود فریاد زدم

آری او صدایم را شنید!

به سویم آمد و مرا پیش خودش برد...