داستان آن دختر...
در کوچه پس کوچه های شهری شلوغ پرسه می زدم اما آنجا نبودم
ذهنم به رویا پیوسته بود
آنقدر قدم زدم که درد را در پاهایم احساس کردم
از خیال بیرون آمدم...
دخترکی کنار درخت پیری نظرم راجلب کرد
ناخودآگاه به سویش روانه شدم روبرویش نشستم
به چشمانش خیره شدم غرق اشک بود
نگاهم کرد بی آنکه چیزی بگوید
ساده از کنارم گذشت
رفت...
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۸ ساعت 7:8 PM توسط سرور
|
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...