دفتری از جنس اشک
دفتری پاره روبرویم گذاشتم
قلم کوچکی کنار رحل روی طاقچه بود
برداشتمش
بی اختیار برگ های دفتر را خط می زدم
قلم را آن قدر می فشردم تا برگ های پاره پارهء دفتر را پاره تر کند
می دانستم با این کار به جایی نمی رسم
اما آرامم می کرد!
می دانی چرا؟
.
.
.
آری تنهایم گذاشت...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۸ ساعت 6:57 PM توسط سرور
|
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...