غم بر قلبم غالب

چشمانم خیرهء چشمانش

دستانم سرد و بی رمق

پاهایم لرزان

اشک از چشمانم جاری

سکوت حاکم میان قلبهایمان

آن زمان که بی رحمانه گفت:

دوستت ندارم...