حق من
تنها ماندم...
آری باز تنها ماندم!
این بار کسی تنهایم گذاشت که روزی به من زندگی داده بود
شنیده بودم دوستم دارد اما...
حال درد دوریش را چگونه تاب آورم
بی کس ماندم ... خستم
شبها در سکوت و تاریکی
در اوج بی صدایی می گریم
چه کسی صدایم را می شنود؟
او...
نمی دانم!
من فقط حقم را از این دنیا می خواهم
آری...
حق عاشق بودنم را
چرا از من دریغ کردید
گناهم چه بود؟
به جرم اینکه فقط عاشق بودم...
آری خداوندا تو کسی بودی که تنهایم گذاشتی...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸ ساعت 8:18 PM توسط سرور
|
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...