برای سالارم
از زمین و از زمان گلایه کرد
ابر غرش کنان پروانه وار
می گریست بر قلب سنگ روزگار
خاک میهمان سر سالار شد
همه دنیا بر سر دلدادگان آوار شد
عاشقان سینه زنان زنجیر به دست
عارفان بی اختیار بی هوش و مست
اشک ها ریختند برای غربتش
بر غریبی نگاه و هیبتش
همه عالم در عزا و ماتم اند
میزبانان سیه پوش غم اند
من یکی از مردم این عالمم
به خدا دیوانه ی این ماتمم
عاشق و دیوانه ی مرد خدا
تا ابد سینه زن و آوارهی دشت بلا
باز محرم آمد و یاد حسین و ساقی اش
یاد آن یاران هفتاد و دو تن آزاده اش
خواب را از چشم هر عاشق ربود
آنچه بود اشک دل عشاق بود
شعر :خودم
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...