ای غریب کربلا دردم دوا کن

آسمان دیوانه وار خون گریه کرد
از زمین و از زمان گلایه کرد
ابر غرش کنان پروانه وار
می گریست بر قلب سنگ روزگار
خاک میهمان سر سالار شد
همه دنیا بر سر دلدادگان آوار شد
عاشقان سینه زنان زنجیر به دست
عارفان بی اختیار بیهوش و مست
اشک ها ریختند برای غربتش
بر غریبی نگاه و هیبتش
همه عالم در عزا و ماتم اند
میزبانان سیه پوش غم اند
من یکی از مردم این عالمم
به خدا دیوانه این ماتمم
عاشق دیوانهء مرد خدا
تا ابد سینه زن و آوارهء دشت بلا
باز محرم آمد و یاد حسین و ساقی اش
یاد آن یاران هفتاد و دو تن آزاده اش
خواب را از چشم هر عاشق ربود
آنچه موند اشک دل عشاق بود
شاعر:خودم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ ساعت 1:31 AM توسط سرور
|
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...