مي خوام چند تا از شعراي يه آدم خوب و پاکو براتون بذارم من خيلي دوسش دارم آخه خيلي مهربونه مطمئنم اگه شما هم باهاش آشنا بشين به حرف من مي رسين...

اسم اين آدم مهربون و دوست داشتني فاروق حسينيه مثل برادرم دوسش دارم...

اينم چند تا از شعراي خوشکلش:

دیرگاهی به امیدامدن توشقایق هاراپرپرمی کنم روانه اسمان شان میکنم وبه انها پیام میدهم که بهت پیام بدهندکه منتظرتم...من نه قهرمان شبم ونه قلندرزمانه ونه قصه گوی افسانه ها من عاشقم همین وبس..انتظاردیدن تو دلهاراپیروچهره هاراشکسته می کند.من نه مجنون هستم ونه فرهاد"نه قهرمان هستم ونه پهلوان..من افتاده صحرای بی محبت هستم من اواره سرزمین حقیقت هستم....
(من منتظرهستم همین.........مرامنتظرنذار)

 

 
ناامید نمیشوم من ازگل
ازدریا"ازکوه"ازدره
ازکران تابیکران اززمین تااسمان
ازاغوش گرمت"ازدستان نرمت
ناامیدنمی شوم"ناامیدنمی شوم
میدانم ناامیدی یعنی زنده نبودن
یعنی تنهااسمان رادریک گوشه دیدن
یعنی غنچه رابدون بازکردن چیدن
یعنی بدون رویازیستن
ناامیدنمی شوم"ناامیدنمی شوم
میدانم خواهی امدروزی
پس نمی شوم ناامید
زان که خداروزی
برروح بی جان ادم دمید
ناامید نمی شوم"ناامیدنمی شوم

 

 

چرخه زمانه چقدشکسته کرده رویت را"چقدسپیدکرده مویت را..انگارهمین دیروزبود که باغنچه های تازه شکفته ات خنده دلنشینی رابه همه هدیه میکردی..بابرق چشمهای دلنوازت شده بودی تنهادل ربای هستی"مریادمی انداختی شب های مستی..امدی بالاخره ولی چقددیرامدی دگرنه خنده هایت نشان ازشادی است نه برق چشمانت..دگرامدن ونیامدنت فرقی نمیکردچون حتی دررویاها هم مرده بودی..........



دراین دنیای بی وفا
درمیان این مردم بی صفا
درمیان این کشتی به گل نشسنه
به سوگ گل پاییزی نشسته
به دورازهیاهو نزدیک به سکوت
غافل ازصنوبری که جان داده درقنوت
هنوزبوی امدن می داد
بوی غنچه بوی لادن می داد
.....وبافریادی پرازسکوت
شعارامدن سرمیداد..........

 

 

خورشیدرادوست دارم به خاطروسعت روحش..شب هنگام ناپدیدمی شودتاماه فراموش کندحقیقت تلخی راکه ازاونورمی گیرد....