خداوندا در اين وادي حيران زدهء بي سر و سامان دل بي تاب و

سرگردان من را چرا اينگونه تنهايش گزاردي

مرا بر اين دو راه عشق و عادت چرا اينگونه بي ياور نهادي

خدايا اگر سهم من از گيتي فاني و غم آلود نشستن گوشه اي

و اشک و آه و حسرتش بود چرا مهر و صفاي يار بر قلبم

نشاندي

الهي بندهء خوبي نبودم خدايا پست بودم خرده بودم چرا از قلب

چرکين و سياهم گذشتي رسم عشق بر جا گذاشتي

خدايا بگذر از بار گناهم مجالي ده که خود را من بيابم الهي

سخت مگير بر قلب خستم تو که اين من تنها رو شناختي

الهي عاشقم کردي و گفتم بهترينم به خود مغرور گشتم تو هم

عشق را ستاندي

نمي گويم که اين حقم نبود يا گله دارم فقط آه عذاب اين دلم را

به قلب يار تنهايم رساندي؟!...