تولد......................مرگ
فردا تولدمه ولي اصلا خوشحال نيستم سر نماز از خدا خواستم فردا روز مرگم باشه نه تولد آخه من ديگه کاري با اين دنياي نکبتي ندارم خواهر دوقولوم خوشحاله اما من نه..................
برام دعا کنين همين فردا چشمامو ببندمو برم پيش خدا
من يه بازندم جايي تو اين دنيا ندارم مي خوام برم فقط همين..............
از روز تولدم بيزارم اي کاش همون لحظه که چشمام به اين دنياي تاريک روشن شد مي مردم
شايد بگين ناشکري مي کنم اما واقعا هرچي که فکر مي کنم مي بينم ديگه اين دنيا جاي من نيست!!!..................
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 9:26 PM توسط سرور
|
یوسف می دانست تمام درها بسته اند اما بخاطر خدا حتی بسوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد...