مي خوام در مورد کسي بنويسم که سر تاسر زندگيش تغيير بود اما خودش هيچ وقت نفهميد دنياش رو پر کرده بود از رنگ تار بي کسي  ... تا اينکه يه روز به اون چيزي که خواست رسيد عاشق شد با خودش فکر مي کرد حالا ديگه خيلي خوشبخته اما...

اما غافل از اينکه اين عشق شروع تموم دردا و بدبختياش بود آره عشق تنهايي رو بهش هديه داد .کابوس عشقش ديوونش کرد

ديونه شد خواست سر به بيابون بزنه اما ... نمي دونم شايد جراتشو نداشت اون با خودش عهد بست تا مي تونه از اين دنيا و آدماش دور بشه وبه دنيا يه جور ديگه نگاه کنه به قول خودش آدم شد تنهايي رو به همه چيز ترجيح داد خواست که فقط با خدا باشه

حالافقط تو يه چيز مونده ...

که خدا قبولش داره يا مي خواد مثل همه تنهاش بذاره؟

اگه تنهاش بذاره... اون مي ميره ...

من مي ميرم !

آره اون منم ... من!!!

                        سرور...